تبلیغات
من و شعرهام - مطالب مرداد 1391
درباره وبلاگ

این جا یه وبلاگ برای دل نوشته هامه که همه متناش رو خودم می نویسم. از این که به وبلاگم سر می زنید سپاسگزارم.
مدیر وبلاگ : رها ...
نویسندگان
نظرسنجی
به نظرتون من چه جوری ام؟!









جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

كد ماوس

. . . .

... وصیت شهدا

من و شعرهام
سه شنبه بیست و چهارم مردادماه سال 1391 :: نویسنده : رها ...       

به نام خدای باران زده ها

گاهی بمــان کنــارم، تا عشق را بخــوانم          گاهــی ز مهـر هم گــــو، تا فکــر را رهــانم

در آستــان باران، عاشــق تر از بهـــارم           در ایــن کران خالـــی، با عشـق بی کرانــــم

دنیای با تو بودن سطری ز آرزوهاست           در خاطرم همیشه، رویای من همین جاست

باز آ ترانه شــب، دنیــای من تو دریـاب          گاهی بگو کجــایی؟ در فکر یا دراین خواب

 

                                                                نوشته شده در تیر نود و یک «رها»





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه بیست و چهارم مردادماه سال 1391 :: نویسنده : رها ...       
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه بیست و یکم مردادماه سال 1391 :: نویسنده : رها ...       

به نام او که مرا تا ابد دوست می دارد...

 

 ایــن فــکر تباهـــم بکنـــد یک آغـــــاز        بـنشینـد و در غـم بنــوازد یک ســاز

 یک فکر، کمی خاطره، یک دنیــا خواب        من غـرق یه این ســازه دنـیا بی تـاب

 قلبم قفسی ساکت و تنها بـــی نــور        جــادو شـده ام هیچ نــگویم مسـحور

دیگر چه رهایی است بدین سان دربند         کـز هـر چـه رها بـود چه آسان دل کند

آن روز که خورشید ز مشرق برخاسـت       فهمید که این دل به چه رازی تنهاست

مــن بــال گشــودم تـا کنــم بــاز آغــاز       احســـاس گرفتــند ز مــن بـا پــــــرواز

 

                                                                    نوشته شده در تیر نود و یک«رها»





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه سیزدهم مردادماه سال 1391 :: نویسنده : رها ...       

به نام او که تا همیشه با من می ماند

سلام! می خواهم برایت قصه ای بگویم از سالهای خیلی دور. روزهایی که شاید هیچ گاه در خاطرت ثبت نشد. ابتدای داستان از روزی که به دنیا آمدی، شروع نشد. داستان این زندگی زمینی از خیلی قبل شروع شده بود؛ شاید از زمان هبوط آدم

و زمانی که تو به دنیا آمدی هنوز هم زندگی جریان داشت و این حقیقت تا زمانی که باشیم باقی است...

آن روز هم مثل تمام روز های سرد زمستان بود و مثل هر روز آدم های زیادی به دنیا می آمدند. تو هم به دنیا آمدی دهم اسفند هفتاد و شش. اما نه اتفاق خاصی رخ داد و نه دنیا عوض شد ولی برای تو اولین روز زندگیت بود. از همان موقع عاشق به دنیا آمدی و این خاصیت انسان بودنت بود اما نمی دانستی آن هایی که روزی صمیمانه دوستشان خواهی داشت، خیلی خیلی زودتر از تو به دنیا آمده اند...

داستان زندگیت تا کنون بس دراز است و کسی نمی تواند تک تک لحظاتت را برایت بازگو کند و فقط آلبوم خاطراتی از ما می ماند و بس...

روز های سختی گذشت تا تو یک ساله شدی. همان روزها و شب هایی که گاه خواب را از چشمان پدر و مادرت می گرفت...

دو ساله شدی و بالاخره توانستی واژه مهر را به زبان بیاوری و کم کم یاد گرفتی دوست بداری...

سه ساله شدی و لج کردی و شاید در همان روزها بود که نا آرام تر از همیشه، می نشستی و گریه می کردی؛ فقط برای یک آبنبات چوبی...

روزها در پس یکدیگر آمدند و رفتند تا تو هفت ساله شدی! شاید مادرت هنوز تک تک لحظه هایی که با شوق برایش از مدرسه می گفتی را به خاطر داشته باشد. شاید هنوز هم به خاطر آوری که از همان موقع، مدرسه را بهم می ریختی و در خانه از خستگی، نای هیچ کاری را نداشتی.

روزهای زندگیت به همین سادگی نگذشت اما واژگان کی توانند لحظه لحظه هایت را به تصویر کشند...

شاید هنوز هم یادت باشد آن روزی که پایت را به دنیای راهنمایی گذاشتی. از همان موقع که اول بودی می خواستی خیلی چیزها را عوض کنی!نمی دانم! شاید به امید همین تغییر زندگی می کردی! هر سال زندگیت دستخوش تغییر می شد و این شاید زمان بود که می خواست دنیایت یک رنگ نماند.

دیگر نمی توانم یا بهتر است بگویم نمی دانم که چه می شود. من چهارده ساله به اندازه چهارده سالگیت می دانم. فقط برایت دعا می کنم که رنگ خدا در زندگیت پر رنگ تر شود و دوست داشتن را بیشتر و بیشتر بیاموزی...

 

از طرف: من چهارده ساله

به: من هر چند ساله





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه سیزدهم مردادماه سال 1391 :: نویسنده : رها ...       
جریان چیزی که براتون می خوام بذارم این بود که دو روز قبل ولادت امام حسن، معلم ادبیاتمون به من یه اس ام اس در مورد ولادت امام حسن دادند و من چون چیزی برای جواب پیدا نکردم، ناچار شدم سریع یه شعر از خودم بنویسم. براتون می ذارم:
در ماه صیــام چشـــم ها را بگشود              در دامــن پر فیــض علــی رشد نمـــود
باشــد که بگویــند به محشــر روزی             این شیعه عاشق، زحسن شعر سرود




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه سیزدهم مردادماه سال 1391 :: نویسنده : رها ...       

به نام خدای واژه ها

 

واژه ها ملموسند...

تو فقط گاه بخواه، تا که دستی به سر واژه ای از جنس مرادت بکشی...

شاید آن واژه نگاهی به نگاهت بدهد...

و در این بین، کمی حس خودش را به تو تقدیم کند...

و که پیوند خورید...

قلب تو خانه آن واژه شود...

+++

پس چقدر زیبا بود...

آن زمانی که محبت به در خانه قلبم آمد...

قلبم از شور، پر از احساس گشت...

و صفا هم آمد تا که در خانه قلبم باشد...

+++

و از روز غریب، سالها می گذرد...

می توان گفت به اندازه عمرم آن جاست...

شاید آن وقت غریب، یک شبی سرد در این دنیا بود...

که من آن شب به جهان پای گشودم...

و خدا خواست که انسان باشم...

و همین شد که محبت آمد...

چون سرشتم این بود...

حال باید بنویسم:

با توام بارخدایم...تو همین جایی کنارم...از رگ گردن که دیگر فاصله نزدیکتر نیست...

پس به تو می گویم ای یار...شکر این نعمات بسیار...

ای خدایم دوستت دارم





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه پنجم مردادماه سال 1391 :: نویسنده : رها ...       
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه پنجم مردادماه سال 1391 :: نویسنده : رها ...       
سلام این مطلب بالا رو رمز گذاشتم تا آبروم پیش کسایی که همین جوری به وبلاگم میان نره. رمز اسم خواهرم به انگلیسه...
می دونید که...



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :