تبلیغات
من و شعرهام - مطالب تیر 1391
درباره وبلاگ

این جا یه وبلاگ برای دل نوشته هامه که همه متناش رو خودم می نویسم. از این که به وبلاگم سر می زنید سپاسگزارم.
مدیر وبلاگ : رها ...
نویسندگان
نظرسنجی
به نظرتون من چه جوری ام؟!









جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

كد ماوس

. . . .

... وصیت شهدا

من و شعرهام
چهارشنبه بیست و هشتم تیرماه سال 1391 :: نویسنده : رها ...       

هو المحبوب

می نویسم برایتان، برای شما برادر ها و خواهرهایم که هیچ گاه پشتم را خالی نمی کنید...

دنیایم ارزانی تان قرارهای من...

نمی داند چه بنویسد؛ قلم بیچاره ام را می گویم! این روزها آن قدر با دل نوشته هایم سرش را درد می آورم که دیگر تاب نمی آورد و از من می برد! این روزها آن قدر برایش از شما می گویم که خسته می شود. طلفک تقصیری ندارد! اگر می دانست در دنیای سنگی آدمها، یک دل مهربان چقدر ارزش دارد، تمنای بودنش با آن دل، زمان را هم خسته می کرد. اما حیف که قلمی بیش نیست؛ قلمی که نه احساس دارد و نه سرش در کار ما آدم هاست. فقط و فقط می نویسد و باری سنگین از روی دوش من بر می دارد. شاید خسته باشد که دوباره برایش غزلی از با شما بودن را بسرایم ولی بی هیچ سخنی می نویسد. چون شاید می خواهد وظیفه اش را به نحو احسن انجام دهد تا گاهی هم از او بنویسم. او دوست دارد که گاهی بگویم برایم چه محبوب قلمی است، قلمی که وقتی درد و دل می کنم فقط گوش می سپارد و همدردی می کند. فکر می کنم دیگر شما را خوب بشناسد. آخر می دانید قلم من مسحور واژه هایی می شود که در وصف شما می نویسم. واژها قدرتی عجیب دارند و اگر اندکی احساس را در نوشته هایتان جریان دهید، زنده می شوند و رنگ و بوی زندگی می گیرند. و قلم من با همین واژه هاست که نفس می کشد و زندگی اش جریان دارد.

و وقتی دلم می گیرد و حس می کنم دیگر کنارم نیستید، واژه هایی با رنگ ناامیدی متولد می شوند که زندگی را بیش از پیش بر قلم بی نوای من سخت می کند. و شاید او هم غم بزرگی که در سینه ام نهفته است را حس می کند و مایوس تر از همیشه می نویسد. نمی دانید چه لحظه های غمگینی بر ما می گذرد...

پس همیشه باشید...

 باشید تا مثل همیشه گرمی وجودتان، زمستان را از قلب سوت و کورم ببرد و شعله شادی برای همیشه در قلبم روشن باشد!

دوستتان دارم برادرها و خواهرهای عزیزم...

از طرف: من «رها»





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه چهاردهم تیرماه سال 1391 :: نویسنده : رها ...       

به نام او که تنها میهمان قلب های بی کس است...

می نویسم برای زمان... برای آن هنگام که ثانیه های محصور در قلب زمین رهایی یابند...

همه ما یک روز متولد شدیم...

بی هیچ دروغی        بی هیچ دغدغه ای       و بی هیچ تعلقی

و زمان که می گذشت آرام آرام یاد گرفتیم زندگی کنیم...

و زندگی در همین سه کلمه خلاصه می شد: دروغ، دغدغه و تعلق

یاد گرفتیم به خودمان دروغ بگوییم؛"ما زمینی هستیم"

                                                                         و چه دروغ بزرگی بود...

دروغی که آنقدر در گوش خودمان خواندیم تا بالاخره باورش کردیم

و همین زمینی بودنمان دغدغه شد؛

                                             دغدغه ای برای زیستن

و با همین دغدغه ها بود که تعلق پیدا کردیم؛ به زمین و زمینیان...

و در میان این کره ی خاکی برخی پیدا می شوند که دنیا را تنها یک میهمانی می دانند...

که دیر یا زود می روند...

                              و دیگر جای هیچ دروغی نمی ماند...

                                                                           و به خوبی می دانند که زمینی نیستند...

پس دیگر نه دغدغه ای می ماند...

                                           و نه تعلقی...

                                                        خوش به حالشان! چه میهمانی زیبایی دارند...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه چهاردهم تیرماه سال 1391 :: نویسنده : رها ...       
شعر نیمه شعبان
تیر نود و یک


خواندن شعر


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه ششم تیرماه سال 1391 :: نویسنده : رها ...       

من تنهایم! ولی نه از آن تنهایی هایی که محزونت می کند و نه از آن تنهایی هایی که تنها حس می کنی کسی کنارت نیست، بلکه از آن تنهایی هایی که عذابت می دهد و تنها یارت سایه سرکشی است که همیشه غمت را به دوش می کشد...

به قول یک آهنگ: روزای سخت نبودن با تو خلا امیدو تجربه کردم، داغ دلم که بی تو تازه می شد، هم نفسم شد سایه سردم...

این کلمات را با خودم تکرار می کنم؛ انگار واژه واژه اش حال و روز مرا حکایت می کند. یاد آهنگی دیگر می افتم: عذابم میده این جای خالی، زجرم میده این خاطراتو، فکرم بی تو داغون و خسته ست، کاش بره از یادم اون صداتو...

ولی نه دلم نمی خواهد... با این که خاطراتم عذابم می دهند دلم نمی خواهد صدای هیچ کس را از خاطر ببرم! دیگر خسته شده ام! دیگر نمی توانم بگویم: همه چی آرومه! من چقدر خوشحالم، پیشم هستی حالا به خودم می بالم! چون یک دروغ محض است. واژه هایی که زمانی حقیقت را بیان می کردند حالا دیگر هیچ حرفی برای گفتن ندارند! حس می کنم آن ها هم سرشان را پایین انداخته اند و بی صدا از این جا رفته اند! چون دیگر نه آرامش می بینم و نه خوشحالی، نه حضور گرم کسی را حس می کنم و نه احساس بالیدن به خود! و قصه من، سرد و بی روح می گذرد! بی هیچ مهری، بی هیچ احساسی...

و شاید این گونه است که دلم در زمستان بی کسی یخ می بندد و می میرد...

شما؟! هیچ کدامتان را بخاطر نمی آورم!!!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :