تبلیغات
من و شعرهام - یه نامه خاص
درباره وبلاگ

این جا یه وبلاگ برای دل نوشته هامه که همه متناش رو خودم می نویسم. از این که به وبلاگم سر می زنید سپاسگزارم.
مدیر وبلاگ : رها ...
نویسندگان
نظرسنجی
به نظرتون من چه جوری ام؟!









جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

كد ماوس

. . . .

... وصیت شهدا

من و شعرهام
جمعه سیزدهم مردادماه سال 1391 :: نویسنده : رها ...       

به نام او که تا همیشه با من می ماند

سلام! می خواهم برایت قصه ای بگویم از سالهای خیلی دور. روزهایی که شاید هیچ گاه در خاطرت ثبت نشد. ابتدای داستان از روزی که به دنیا آمدی، شروع نشد. داستان این زندگی زمینی از خیلی قبل شروع شده بود؛ شاید از زمان هبوط آدم

و زمانی که تو به دنیا آمدی هنوز هم زندگی جریان داشت و این حقیقت تا زمانی که باشیم باقی است...

آن روز هم مثل تمام روز های سرد زمستان بود و مثل هر روز آدم های زیادی به دنیا می آمدند. تو هم به دنیا آمدی دهم اسفند هفتاد و شش. اما نه اتفاق خاصی رخ داد و نه دنیا عوض شد ولی برای تو اولین روز زندگیت بود. از همان موقع عاشق به دنیا آمدی و این خاصیت انسان بودنت بود اما نمی دانستی آن هایی که روزی صمیمانه دوستشان خواهی داشت، خیلی خیلی زودتر از تو به دنیا آمده اند...

داستان زندگیت تا کنون بس دراز است و کسی نمی تواند تک تک لحظاتت را برایت بازگو کند و فقط آلبوم خاطراتی از ما می ماند و بس...

روز های سختی گذشت تا تو یک ساله شدی. همان روزها و شب هایی که گاه خواب را از چشمان پدر و مادرت می گرفت...

دو ساله شدی و بالاخره توانستی واژه مهر را به زبان بیاوری و کم کم یاد گرفتی دوست بداری...

سه ساله شدی و لج کردی و شاید در همان روزها بود که نا آرام تر از همیشه، می نشستی و گریه می کردی؛ فقط برای یک آبنبات چوبی...

روزها در پس یکدیگر آمدند و رفتند تا تو هفت ساله شدی! شاید مادرت هنوز تک تک لحظه هایی که با شوق برایش از مدرسه می گفتی را به خاطر داشته باشد. شاید هنوز هم به خاطر آوری که از همان موقع، مدرسه را بهم می ریختی و در خانه از خستگی، نای هیچ کاری را نداشتی.

روزهای زندگیت به همین سادگی نگذشت اما واژگان کی توانند لحظه لحظه هایت را به تصویر کشند...

شاید هنوز هم یادت باشد آن روزی که پایت را به دنیای راهنمایی گذاشتی. از همان موقع که اول بودی می خواستی خیلی چیزها را عوض کنی!نمی دانم! شاید به امید همین تغییر زندگی می کردی! هر سال زندگیت دستخوش تغییر می شد و این شاید زمان بود که می خواست دنیایت یک رنگ نماند.

دیگر نمی توانم یا بهتر است بگویم نمی دانم که چه می شود. من چهارده ساله به اندازه چهارده سالگیت می دانم. فقط برایت دعا می کنم که رنگ خدا در زندگیت پر رنگ تر شود و دوست داشتن را بیشتر و بیشتر بیاموزی...

 

از طرف: من چهارده ساله

به: من هر چند ساله





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه بیست و دوم مردادماه سال 1391 ساعت 14 و 35 دقیقه و 38 ثانیه
من هم امیدوارم همواره رنگ خدا در زندگیت مستدام باشد.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.